نوشته‌هایی با برچسب "یک کار خوب"

یک کار خوب یک کار خوب

یک کار خوب. یک دفعه یکی از کیسه ها از دست بی بی خانم افتاد و سیب هایی که در آن بود، روی زمین قِل خوردند، هرکدام به سویی رفتند. مریم که این را دید، بازی را رها کرد، به طرف بی بی خانم دوید، کیسه را از روی زمین برداشت و سیب ها را جمع کرد و درآن ریخت. یک روز آفتابی، بچه ها برای بازی کردن به حیاط خانه آمده بودند. مریم خیلی خوشحال بود. چون همیشه منتظر می ماند تا عصر شود و بچه هایی که همسایه ی خانه ی آن ها بودند به حیاط بیایند و با همدیگر بازی کنند. مریم، توپ قرمزی که پدرش تازه برایش خریده بود، آورده بود و با بچه ها بازی می کرد. وسط بازی بود که ی

یک کار خوب یک کار خوب

یک کار خوب. یک دفعه یکی از کیسه ها از دست بی بی خانم افتاد و سیب هایی که در آن بود، روی زمین قِل خوردند، هرکدام به سویی رفتند. مریم که این را دید، بازی را رها کرد، به طرف بی بی خانم دوید، کیسه را از روی زمین برداشت و سیب ها را جمع کرد و درآن ریخت. یک روز آفتابی، بچه ها برای بازی کردن به حیاط خانه آمده بودند. مریم خیلی خوشحال بود. چون همیشه منتظر می ماند تا عصر شود و بچه هایی که همسایه ی خانه ی آن ها بودند به حیاط بیایند و با همدیگر بازی کنند. مریم، توپ قرمزی که پدرش تازه برایش خریده بود، آورده بود و با بچه ها بازی می کرد. وسط بازی بود که یک

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه