نوشته‌هایی با برچسب "چوپان دروغگو"

 چوپان دروغگو چوپان دروغگو

یکی بود، یکی نبود، چوپانی بود که هر روز، گله‌ی گوسفندانش را به چرا می‌برد. این چوپان، همیشه دوست داشت سربه‌سر مردم بگذارد برای همین، یکدفعه فریاد می زد:« گرگ آمد. گرگ آمد!». واحد فعالیت: صداقت و راستگویی. یکی بود، یکی نبود، چوپانی بود که هر روز، گله‌ی گوسفندانش را به چرا می‌برد. این چوپان، همیشه دوست داشت سربه ‌سر مردم بگذارد برای همین، یکدفعه فریاد می زد: « گرگ آمد. گرگ آمد!». مردم که صدای او را می شنیدند، به سرعت، هرچه دم دست داشتند برمی‌داشتند و برای کمک به چوپان می‌دویدند. آن‌ وقت چوپان شروع به خندیدن می‌کرد و می‌‌گفت: «شوخی کردم!». وق

 چوپان دروغگو چوپان دروغگو

یکی بود، یکی نبود، چوپانی بود که هر روز، گله‌ی گوسفندانش را به چرا می‌برد. این چوپان، همیشه دوست داشت سربه‌سر مردم بگذارد برای همین، یکدفعه فریاد می زد:« گرگ آمد. گرگ آمد!». واحد فعالیت: صداقت و راستگویی. یکی بود، یکی نبود، چوپانی بود که هر روز، گله‌ی گوسفندانش را به چرا می‌برد. این چوپان، همیشه دوست داشت سربه ‌سر مردم بگذارد برای همین، یکدفعه فریاد می زد: « گرگ آمد. گرگ آمد!». مردم که صدای او را می شنیدند، به سرعت، هرچه دم دست داشتند برمی‌داشتند و برای کمک به چوپان می‌دویدند. آن‌ وقت چوپان شروع به خندیدن می‌کرد و می‌‌گفت: «شوخی کردم!». وق

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه