نوشته‌هایی با برچسب "نیکی کردن"

 نیکی کردن  نیکی کردن

نیکی کردن. بچه های کوچکشان حضرت امام حسن(ع) و حضرت امام حسین(ع) از کار پدر بسیار خوشحال شدند، زیرا با این که آن شب، گرسنه ماندند، اما دیدند که آن فقیر سیر شده است. افطار شیرین. در خانه ی حضرت علی (ع)، سفره ی افطار را پهن کرده بودند، روی سفره یک ظرف آب و پنج قرص نان گذاشته بودند. درهمین موقع مرد فقیری به درخانه آمد و صدا زد: به من کمک کنید، من گرسنه هستم! حضرت علی(ع) از جا برخاستند و چند قرص نان را برداشتند و به مرد فقیر دادند. حضرت فاطمه(س) و بچه های کوچکشان حضرت امام حسن(ع) و حضرت امام حسین(ع) از کار پدر بسیار خوشحال شدند، زیرا با این که آن

 نیکی کردن  نیکی کردن

نیکی کردن. بچه های کوچکشان حضرت امام حسن(ع) و حضرت امام حسین(ع) از کار پدر بسیار خوشحال شدند، زیرا با این که آن شب، گرسنه ماندند، اما دیدند که آن فقیر سیر شده است. افطار شیرین. در خانه ی حضرت علی (ع)، سفره ی افطار را پهن کرده بودند، روی سفره یک ظرف آب و پنج قرص نان گذاشته بودند. درهمین موقع مرد فقیری به درخانه آمد و صدا زد: به من کمک کنید، من گرسنه هستم! حضرت علی(ع) از جا برخاستند و چند قرص نان را برداشتند و به مرد فقیر دادند. حضرت فاطمه(س) و بچه های کوچکشان حضرت امام حسن(ع) و حضرت امام حسین(ع) از کار پدر بسیار خوشحال شدند، زیرا با این که آن

 نیکی کردن  نیکی کردن

نیکی کردن. نزدیک لانه ی گنجشک رسید و ناگهان چشمش به مار بزرگی افتاد که خودش را به لانه گنجشک که تخم هایش در آن بودند، نزدیک می کرد. مرد با عصا به مار زد. مار از درخت افتاد و فرار کرد. به دنبال گنجشک. یک روز امام رضا(ع) در اتاقی نشسته بودند که پنجره اش به باغ بزرگی باز می شد. یاران امام، همه دورادور ایشان روی زمین نشسته بودند و به حرف های امام گوش می دادند. ناگهان از پنجره ی اتاق، گنجشک کوچکی وارد اتاق شد. پرنده، سر و صدای زیادی به راه انداخت و با جیک جیک کردن، خودش را به در و دیوار می زد. یاران امام با تعجب به پرنده ی کوچک نگاه می کردند.

 نیکی کردن  نیکی کردن

نیکی کردن. نزدیک لانه ی گنجشک رسید و ناگهان چشمش به مار بزرگی افتاد که خودش را به لانه گنجشک که تخم هایش در آن بودند، نزدیک می کرد. مرد با عصا به مار زد. مار از درخت افتاد و فرار کرد. به دنبال گنجشک. یک روز امام رضا(ع) در اتاقی نشسته بودند که پنجره اش به باغ بزرگی باز می شد. یاران امام، همه دورادور ایشان روی زمین نشسته بودند و به حرف های امام گوش می دادند. ناگهان از پنجره ی اتاق، گنجشک کوچکی وارد اتاق شد. پرنده، سر و صدای زیادی به راه انداخت و با جیک جیک کردن، خودش را به در و دیوار می زد. یاران امام با تعجب به پرنده ی کوچک نگاه می کردند.

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه