نوشته‌هایی با برچسب "معاد"

 معاد  معاد

معاد. امید که چیزی از حرف های مادرش نفهمیده بود، غمگین شد. هوا خیلی سرد شده بود. بعضی روزها برف می آمد و همه جا را سفید می کرد. امید کنار درختش می رفت، به شاخه های خشک آن دست می کشید. شاخه های درخت مثل آن روزهای اول نبودند. درخت امید. امید و خانواده اش، به خانه ی جدیدی، اسباب کشی کرده بودند. در باغچه ی کوچک خانه، چند درخت وجود داشت. یکی از آن درخت ها، از بقیه کوچک تر و کوتاه ‌تر بود. امید که از قد و شکل درخت و برگ های سبز قشنگش، خیلی خوشش آمده بود، به پدرش گفت: «بابا میشه این درخت کوچولو مال من باشه؟» پدر امید جواب داد: «البته، اما به ش

 معاد  معاد

معاد. امید که چیزی از حرف های مادرش نفهمیده بود، غمگین شد. هوا خیلی سرد شده بود. بعضی روزها برف می آمد و همه جا را سفید می کرد. امید کنار درختش می رفت، به شاخه های خشک آن دست می کشید. شاخه های درخت مثل آن روزهای اول نبودند. درخت امید. امید و خانواده اش، به خانه ی جدیدی، اسباب کشی کرده بودند. در باغچه ی کوچک خانه، چند درخت وجود داشت. یکی از آن درخت ها، از بقیه کوچک تر و کوتاه ‌تر بود. امید که از قد و شکل درخت و برگ های سبز قشنگش، خیلی خوشش آمده بود، به پدرش گفت: «بابا میشه این درخت کوچولو مال من باشه؟» پدر امید جواب داد: «البته، اما به ش

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه