نوشته‌هایی با برچسب "دستگیری از نیازمندان"

  انفاق و دستگیری از نیازمندان   انفاق و دستگیری از نیازمندان

انفاق و دستگیری از نیازمندان. بابا به طرف در رفت و آن‌را باز کرد. مرد فقیری جلوی در ایستاده بود. مرد فقیر گفت: «بدهید در راه خدا!» بابا نگاهی به بی‌بی کرد و بعد رفت یکی از انارها را برداشت و آن‌را به مرد فقیر داد. مرد فقیر بی‌بی و بابا را دعا کرد و رفت. انار. بی‌بی و بابا توی باغچه‌ی حیاط، یک درخت انار داشتند. بی‌بی و بابا نذر کرده بودند که انارهای آن درخت را هرسال به همسایه‌ها بدهند. آن‌ها فقط دو تا انار برای خودشان برمی‌داشتند. انارها در فصل پاییز می‌رسیدند. آن‌وقت بی‌بی و بابا در یک روز، انارها را از درخت می‌چیدند و برای همسایه‌ها می‌

  انفاق و دستگیری از نیازمندان   انفاق و دستگیری از نیازمندان

انفاق و دستگیری از نیازمندان. بابا به طرف در رفت و آن‌را باز کرد. مرد فقیری جلوی در ایستاده بود. مرد فقیر گفت: «بدهید در راه خدا!» بابا نگاهی به بی‌بی کرد و بعد رفت یکی از انارها را برداشت و آن‌را به مرد فقیر داد. مرد فقیر بی‌بی و بابا را دعا کرد و رفت. انار. بی‌بی و بابا توی باغچه‌ی حیاط، یک درخت انار داشتند. بی‌بی و بابا نذر کرده بودند که انارهای آن درخت را هرسال به همسایه‌ها بدهند. آن‌ها فقط دو تا انار برای خودشان برمی‌داشتند. انارها در فصل پاییز می‌رسیدند. آن‌وقت بی‌بی و بابا در یک روز، انارها را از درخت می‌چیدند و برای همسایه‌ها می‌

دستگیری از نیازمندان و انفاق دستگیری از نیازمندان و انفاق

دستگیری از نیازمندان و انفاق. مردان فقیر دعوت امام را با خوشحالی پذیرفتند و به خانه ی ایشان رفتند. امام برای مهمانان خود غذای خوب و خوشمزه ای آماده کرده بود. رهگذر مهربان. یک ظهر گرم، کوچه های شهر مدینه از گرما خلوت شده بود. چند مرد فقیر، زیر سایه ی درختی نشسته بودند و غذا می خوردند. ناگهان متوجه شدند امام حسن (ع) سوار بر اسب، از آن محل می گذرد. فقرا از امام خواستند که بر سفره ی آن ها بنشیند و با آن ها هم غذا شود. امام پذیرفت و با آن ها غذا خورد و بعد از فقیران دعوت کرد تا مهمان او باشند. مردان فقیر دعوت امام را با خوشحالی پذیرفتند و به

دستگیری از نیازمندان و انفاق دستگیری از نیازمندان و انفاق

مردان فقیر دعوت امام را با خوشحالی پذیرفتند و به خانه ی ایشان رفتند. امام برای مهمانان خود غذای خوب و خوشمزه ای آماده کرده بود. رهگذر مهربان. یک ظهر گرم، کوچه های شهر مدینه از گرما خلوت شده بود. چند مرد فقیر، زیر سایه ی درختی نشسته بودند و غذا می خوردند. ناگهان متوجه شدند امام حسن (ع) سوار بر اسب، از آن محل می گذرد. فقرا از امام خواستند که بر سفره ی آن ها بنشیند و با آن ها هم غذا شود. امام پذیرفت و با آن ها غذا خورد و بعد از فقیران دعوت کرد تا مهمان او باشند. مردان فقیر دعوت امام را با خوشحالی پذیرفتند و به خانه ی ایشان رفتند. امام برای

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه