شعر و قصه کودکانه

حورا

حورا. حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند. او و خانواده اش چند روزیست از فرانسه به ایران آمده اند و تصمیم گرفته اند برای همیشه در ایران بمانند. ساعت 10 است و درب مدرسه بسته. مادر دکمه زنگ را فشار می دهد. حورا حسابی دلهره دارد. اخم هایش توی هم است و به دربسته مدرسه نگاه می کند. نگرانی در دل حورا موج می زند. با خود می گوید: مثل همه مدرسه ها همین الان مدیر مدرسه روسری مرا می بیند و با عصبانیت می گوید ورود با حجاب ممنوع! بفرمایید جای دیگر!. طفلکی وقتی در فرانسه زندگی می کردند هر جا برای ثبت نام رفته

ادامه مطلب ...
گربه چشم آبی

گربه چشم آبی. در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردسته آن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربه تازه وارد پیش آن ها آمد. همه گربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربه تازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بو

ادامه مطلب ...
حورا

حورا. حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند. او و خانواده اش چند روزیست از فرانسه به ایران آمده اند و تصمیم گرفته اند برای همیشه در ایران بمانند. ساعت 10 است و درب مدرسه بسته. مادر دکمه زنگ را فشار می دهد. حورا حسابی دلهره دارد. اخم هایش توی هم است و به دربسته مدرسه نگاه می کند. نگرانی در دل حورا موج می زند. با خود می گوید: مثل همه مدرسه ها همین الان مدیر مدرسه روسری مرا می بیند و با عصبانیت می گوید ورود با حجاب ممنوع! بفرمایید جای دیگر!. طفلکی وقتی در فرانسه زندگی می کردند هر جا برای ثبت نام رفته

ادامه مطلب ...
دماغ فندقی و مورچه ها

دماغ فندقی و مورچه ها. در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. یک روز دماغ فندقی در حالی که یک پشته هیزم حمل می کرد، وارد غار شد. او هیزم ها را بر زمین گذاشت و گفت: « پدر، من خیلی کار کرده ام آیا سزاوار پاداش نیستم؟». پدرش گفت: « البته که نه. کار کردن مایه ی دلخوشی است. به مورچه ها نگاه کن! تمامِ روز و شب مشغولِ کار کردن هستند! و هیچ وقت پاداش نمی خواهند. ». دماغ فندقی وقتی که بیرون از غار مشغول بازی بود، مادرش یک شانه ی بزرگ عسل به او داد

ادامه مطلب ...
روز برفی

روز برفی. در آن کوه بزرگ خانه کوچک مک بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی کوچکی در میانه راه بالائی کوه بن مکدیو در اسکاتلند زندگی می کرد. خانه کوچک او بیرون از جنگل کاج ساخته شده بود و او می توانست هر چه را که لازم دارد از جنگل یا هر قسمتی از کوه به دست آورد. او قد بلندی نداشت ولی خیلی پیر و عاقل بود. او ریش نارنجی رنگ بلندی داشت و یک کلاه خیلی بامزه و دامن اسکاتلندی را حتی در زمستان می پوشید. با این که تنها زندگی می کرد هنوز هم دوستان زیادی داشت. همه حیوانات و پرندگان دوستانش بودند. او تقریبا برای همه آن ها اسمی گذاشته بود. هوا

ادامه مطلب ...
دماغ فندقی و مورچه ها

دماغ فندقی و مورچه ها. در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. یک روز دماغ فندقی در حالی که یک پشته هیزم حمل می کرد، وارد غار شد. او هیزم ها را بر زمین گذاشت و گفت: « پدر، من خیلی کار کرده ام آیا سزاوار پاداش نیستم؟». پدرش گفت: « البته که نه. کار کردن مایه ی دلخوشی است. به مورچه ها نگاه کن! تمامِ روز و شب مشغولِ کار کردن هستند! و هیچ وقت پاداش نمی خواهند. ». دماغ فندقی وقتی که بیرون از غار مشغول بازی بود، مادرش یک شانه ی بزرگ عسل به او داد

ادامه مطلب ...
روز برفی

روز برفی. در آن کوه بزرگ خانه کوچک مک بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی کوچکی در میانه راه بالائی کوه بن مکدیو در اسکاتلند زندگی می کرد. خانه کوچک او بیرون از جنگل کاج ساخته شده بود و او می توانست هر چه را که لازم دارد از جنگل یا هر قسمتی از کوه به دست آورد. او قد بلندی نداشت ولی خیلی پیر و عاقل بود. او ریش نارنجی رنگ بلندی داشت و یک کلاه خیلی بامزه و دامن اسکاتلندی را حتی در زمستان می پوشید. با این که تنها زندگی می کرد هنوز هم دوستان زیادی داشت. همه حیوانات و پرندگان دوستانش بودند. او تقریبا برای همه آن ها اسمی گذاشته بود. هوا

ادامه مطلب ...
سفینه فضایی هشت روزه

سفینه فضایی هشت روزه. هدیه روز تولد آلا کتابی بود به نام سفر به فضا. او فهمید که عکس های سفینه های فضایی می تواند کاردستی خوبی برای مدرسه شان باشد. چون قرار بود به بهترین کاردستی جایزه بدهند و آن ها مطمئن بودند که سفینه فضایی حتماً جایزه را خواهد برد. خانم داودی معلم مدرسه هم با آن ها هم عقیده بود و در تهیه بطری، لوله، نوارچسب، مقوا، فیبر، نخ و یک لوله بزرگ چسب مایع به آن ها کمک کرد. همه سخت کار کردند. سفینه فضایی خیلی زود آماده شد و دقیقاً شبیه یک از عکس های سفینه فضایی در کتاب آلا بود. روکش آن به رنگ نقره ای و در قسمت پهلوی آن با حروف بزر

ادامه مطلب ...
انعکاس زندگی

انعکاس زندگی. روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. روزی پدرش به او گفت:« پسرم تو به خاطر نداشتن اعتماد به خودت در کارها موفق نمی شوی، برای موفقیت باید به خودت اعتماد داشته باشی». پسر گفت:« ولی پدر من فکر می کنم که هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم. ». پدر از این طرز فکرِ پسر خود دلگیر شد و با خود فکری کرد. به پسر گفت آخر این هفته با هم به کوه برویم تا کمی ورزش کنیم. » پسر قبول کرد و خوشحال شد از اینکه قرار است با پدر خود به تفریح برود. پسر و پدر داشتند در کوه

ادامه مطلب ...
انعکاس زندگی

انعکاس زندگی. روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. روزی پدرش به او گفت:« پسرم تو به خاطر نداشتن اعتماد به خودت در کارها موفق نمی شوی، برای موفقیت باید به خودت اعتماد داشته باشی». پسر گفت:« ولی پدر من فکر می کنم که هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم. ». پدر از این طرز فکرِ پسر خود دلگیر شد و با خود فکری کرد. به پسر گفت آخر این هفته با هم به کوه برویم تا کمی ورزش کنیم. » پسر قبول کرد و خوشحال شد از اینکه قرار است با پدر خود به تفریح برود. پسر و پدر داشتند در کوه

ادامه مطلب ...
جنِ جعبه موزیک

جنِ جعبه موزیک. پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جاده خاکی که نزدیک به کارخانه کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت. در آن جا یک قهوه جوش بود. همین طور یک تنور کوچک و مقداری ساندویج که در یک ظرف شیشه ای در بسته قرار داشت. بهتر از همه این ها یک جعبه گرامافون سکه ای بود. یک ضبط صوت سکه ای قدیمی نه مثل آن ضبط صوتی که در کافه شیک و تمیز جاده اصلی بود. آهنگ آن هم بسیار قدیمی بود. آرش تنها کسی نبود که آن را دوست داشت، راننده های کامیون و زنانی که در کارخانه کنسرو سازی کار می کردند هم آن را دوست داشتند. آرش دوست داشت به آهنگ نظام

ادامه مطلب ...
سفینه فضایی هشت روزه

سفینه فضایی هشت روزه. هدیه روز تولد آلا کتابی بود به نام سفر به فضا. او فهمید که عکس های سفینه های فضایی می تواند کاردستی خوبی برای مدرسه شان باشد. چون قرار بود به بهترین کاردستی جایزه بدهند و آن ها مطمئن بودند که سفینه فضایی حتماً جایزه را خواهد برد. خانم داودی معلم مدرسه هم با آن ها هم عقیده بود و در تهیه بطری، لوله، نوارچسب، مقوا، فیبر، نخ و یک لوله بزرگ چسب مایع به آن ها کمک کرد. همه سخ�� کار کردند. سفینه فضایی خیلی زود آماده شد و دقیقاً شبیه یک از عکس های سفینه فضایی در کتاب آلا بود. روکش آن به رنگ نقره ای و در قسمت پهلوی آن با حروف بزر

ادامه مطلب ...
جنِ جعبه موزیک

جنِ جعبه موزیک. پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جاده خاکی که نزدیک به کارخانه کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت. در آن جا یک قهوه جوش بود. همین طور یک تنور کوچک و مقداری ساندویج که در یک ظرف شیشه ای در بسته قرار داشت. بهتر از همه این ها یک جعبه گرامافون سکه ای بود. یک ضبط صوت سکه ای قدیمی نه مثل آن ضبط صوتی که در کافه شیک و تمیز جاده اصلی بود. آهنگ آن هم بسیار قدیمی بود. آرش تنها کسی نبود که آن را دوست داشت، راننده های کامیون و زنانی که در کارخانه کنسرو سازی کار می کردند هم آن را دوست داشتند. آرش دوست داشت به آهنگ نظام

ادامه مطلب ...
گربه چشم آبی

گربه چشم آبی. در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردسته آن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربه تازه وارد پیش آن ها آمد. همه گربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربه تازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بو

ادامه مطلب ...
یک خواهش کوچک

یک خواهش کوچک. میمون گفت: فردا شب می خواهم به کنسرت بروم. خرس گفت: سعی کنیم برویم، حتماً خوش می گذرد. و شیر هم گفت : دلم لک زده برای صدای ساز و آواز. اگر شما بروید من هم می آیم. میمون گفت : باید ببینیم چه کار می توانیم بکنیم. آن دفعه قبلی هم، فقط خبرش را شنیدیم و من نتوانستم بروم . خرس گفت: ببینیم ندارد، حتماً می رویم. و شیر هم گفت: حتماً می رویم . فقط کافی است به او بگوییم. میمون گفت: همین ، کار سختی است خیلی دل و جرات می دهد. خرس گفت: چی دل و جرات می خواهد ؟ این که می خواهیم به کنسرت برویم؟!. و شیر هم گفت: راست می گوید. واقعاً کاری داره

ادامه مطلب ...
یک خواهش کوچک

یک خواهش کوچک. میمون گفت: فردا شب می خواهم به کنسرت بروم. خرس گفت: سعی کنیم برویم، حتماً خوش می گذرد. و شیر هم گفت : دلم لک زده برای صدای ساز و آواز. اگر شما بروید من هم می آیم. میمون گفت : باید ببینیم چه کار می توانیم بکنیم. آن دفعه قبلی هم، فقط خبرش را شنیدیم و من نتوانستم بروم . خرس گفت: ببینیم ندارد، حتماً می رویم. و شیر هم گفت: حتماً می رویم . فقط کافی است به او بگوییم. میمون گفت: همین ، کار سختی است خیلی دل و جرات می دهد. خرس گفت: چی دل و جرات می خواهد ؟ این که می خواهیم به کنسرت برویم؟!. و شیر هم گفت: راست می گوید. واقعاً کاری داره

ادامه مطلب ...
از همین حالا

ازهمین حالا. خیلی دیر شده بود. یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم. با ترس و لرز وارد حیاط شدم وتا توان داشتم؛ یک نفس دویدم به سمت کلاس. صدای خانم معلم از پشت در کلاس به گوش می رسید. داشت حاضر و غایب می کرد. جرات در زدن نداشتم. خیلی بد شد. اصلا"دلم نمی خواست که اولین روز مدرسه تاخیر داشته باشم. همین که خانم معلم اسمم را خواند، از پشت درگفتم: «حاضر!». در باز شد. خانم معلم با چشم های گرد شده سر تا پایم را برانداز کرد و گفت:. « مینا! این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی؟». نگاهی به خودم انداختم. از خجالت عرق

ادامه مطلب ...
از همین حالا

ازهمین حالا. خیلی دیر شده بود. یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم. با ترس و لرز وارد حیاط شدم وتا توان داشتم؛ یک نفس دویدم به سمت کلاس. صدای خانم معلم از پشت در کلاس به گوش می رسید. داشت حاضر و غایب می کرد. جرات در زدن نداشتم. خیلی بد شد. اصلا"دلم نمی خواست که اولین روز مدرسه تاخیر داشته باشم. همین که خانم معلم اسمم را خواند، از پشت درگفتم: «حاضر!». در باز شد. خانم معلم با چشم های گرد شده سر تا پایم را برانداز کرد و گفت:. « مینا! این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی؟». نگاهی به خودم انداختم. از خجالت عرق

ادامه مطلب ...
یک اشتباه

یک اشتباه. پدر بزرگم، بهترین دوست من بود. وقتی در حیاط را باز کردم، با دیدن عصای پدر بزرگ که گوشه حیاط بود، انگار دنیا را به من دادند. پدر بزرگ عادت داشت همیشه چایش را با شکر بخورد، با سرعت به آشپزخانه رفتم، استکان چای را که با شکر شیرینش کرده بودم، در سینی گذاشتم. وقتی وارد اتاق شدم، پدربزرگ مرا بغل کرد و روی پایش نشاند و با لذت شروع به خوردن چای کرد اما نمی دانم چرا چهره پدر بزرگ بعد از خوردن چای در هم رفت؟!. استکان چای را از پدر بزرگ گرفتم و کمی از آن را خوردم. از خجالت صورتم سرخ شد، سرم را پایین انداختم، از ذوق دیدن پدر بزرگ، به جای شکر،

ادامه مطلب ...
یک اشتباه

یک اشتباه. پدر بزرگم، بهترین دوست من بود. وقتی در حیاط را باز کردم، با دیدن عصای پدر بزرگ که گوشه حیاط بود، انگار دنیا را به من دادند. پدر بزرگ عادت داشت همیشه چایش را با شکر بخورد، با سرعت به آشپزخانه رفتم، استکان چای را که با شکر شیرینش کرده بودم، در سینی گذاشتم. وقتی وارد اتاق شدم، پدربزرگ مرا بغل کرد و روی پایش نشاند و با لذت شروع به خوردن چای کرد اما نمی دانم چرا چهره پدر بزرگ بعد از خوردن چای در هم رفت؟!. استکان چای را از پدر بزرگ گرف��م و کمی از آن را خوردم. از خجالت صورتم سرخ شد، سرم را پایین انداختم، از ذوق دیدن پدر بزرگ، به جای شکر،

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه