گربه چشم آبی. در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردسته آن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربه تازه وارد پیش آن ها آمد. همه گربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربه تازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و ن ...

گربه چشم آبی

گربه چشم آبی

در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردسته آن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید.

یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربه تازه وارد پیش آن ها آمد. همه گربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربه تازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بود، به طوری که چشم هایش دیده نمی شد ولی گوش هایش خیلی خوب معلوم بود.

او بی خانمان بود و نلسون با یک آواز خو به او خوش آمد گفت. جولیوس خیلی چیزها برای گفتن داشت. یک شب نلسون با تعدادی از موش های شلوغ و ماجراجو دعوا داشت، بنابراین وقتی به حصار پشت دیوار رسید تا دوست هایش را ببیند، دیگر خیلی دیر شده بود. نسیم شبانگاهی شروع به وزیدن کرد و موهای جولیوس را از روی صورتش کنار زد و برای  اولین بار گربه ها چشم های او را دیدند.

هیچ کدام از آن ها قبلاً چشم های آبی رنگ ندیده بودند. گربه ها گفتند: «او با ما فرق دارد».

نلسون گفت: «یک آشوبگر!»

آن ها جولیوس را از روی دیوار بیرون کردند و به او گفتند که دیگر برنگردد. جولیوس خیلی ناراحت و گرسنه بود. او در گوشه حیاط کلیسا کز کرد و خوابید. صبح روز بعد سراغ ظرف آشغالی که اجناس قدیمی کلیسا در آن ریخته شده بود، رفت تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کند که ناگهان صدایی شبیه قارقار گفت: «صبح بخیر. شما یک تازه وارد هستید؟»

این صدای یک کلاغ بی ادب بود. جولیوس مشکلش را به او گفت. کلاغ گفت: «صبر کن!» او به طرف لانه اش پرواز کرد. لانه اش پر بود از اشیاء براقی که کلاغ ها معمولاً دوست دارند و جمع می کنند.

یک دقیقه بعد کلاغ با یک عینک آفتابی سبز رنگ پر زد و آمد پایین پیش جولیوس. جولیوس عینک را به چشمش زد و کلاغ پیش خودش گفت: «چه گربه احمقی!» جولیوس آن شب به روی دیوار رفت تا به گربه ها ملحق شود. گربه ها معمولاً چشم هایشان در تاریک خوب می بیند اما نه وقتی که عینک دودی بزنند. جولیوس پرید روی دیوار اما چون خوب نمی دید پایش به لبه دیوار نرسید و آن طرف دیوار افتاد. گربه ها خندیدند و جولیوس یواشکی از آن جا رفت. باران شروع به باریدن کرده بود و او خیس و خسته و گرسنه کنار جاده نشسته بود که یک خانم با ماشین از کنار او گذشت.

خانم ماشین را نگه داشت و جولیوس را سوار ماشین کرد و به خانه برد. وقتی به خانه رسیدند، اول به او غذا داد. بعد خشکش کرد و موهایش ر�� شانه زد. قیافه جولیوس کاملاً فرق کرد. زن همسایه به او نگاه کرد و گفت: «چه گربه قشنگی! چه موهای بلند و سفیدی! چه چشم هایی!

شما یک گربه بی نظیر دارید.» و حق با او بود. زن مهربان، جولیوس را به یک نمایش مخصوص گربه ها برد. در آن جا او برنده تمام جایزه ها شد. جولیوس یک هنرپیشه شد و در تلویزیون برای تبلیغ غذای گربه ها فیلم بازی کرد. وقتی عکس او در سوپرمارکت های محلی زده شد، گربه های روی دیوار به دیدن او رفتند و جولیوس واقعاً به نظر آن ها زیبا آمد.

او به آن ها قول داد که همه آن ها از غذایی که او تبلیغ کرده خواهند خورد. آن شب جولیوس به گربه ها ملحق شد تا روی دیوار کمی آواز بخواند. کلاغ سیاه هم بالای درخت در لانه اش به حرف های آن ها گوش می داد. او در آنجا نه چشم سبز و دو چشم آبی می دید و قارقار کنان گفت: «گربه احمق!». 

 گربه چشم آبی - تصویر 2

 koodak@tebyan.com

تهیه کننده: علیرضا نوابی

 تنظیم: فهیمه امرالله

 شبکه کودک و نوجوان تبیان 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه