کوچولو و سبد میوه ها

میوه ها

 

 

 

 

 


وای چه سیب بزرگی! نمی تونم بخورمش! اصلاً چطوره نارنگی بخورم؟ کوچولو سیب گاز زده رو هم توی سبد انداخت. این بار نارنگی رو برداشت، پوستشو کند و یه پره نارنگی رو کند و گذاشت توی دهنش.


 

عصر بود. کوچولو جلوی تلویزیون، نشسته بود و مشغول تماشای برنامه ی کودک بود. سبد میوه ها جلوی او روی میز بود.کوچولو چشمش به میوه ها افتاد. دلش خواست میوه بخوره، برای همین، دستشو دراز کرد و یک خیار سبز تر و تازه رو برداشت. یک گاز جانانه زد و یک تیکه خیار و کند. یه کم جوید؛ بعد با خودش گفت: نه! دلم خیار نمی خواد!، خیار رو روی سبد میوه گذاشت. سیب برداشت، چه سیبی! قرمز و براق و آبدار! یه گاز گنده یه تیکه از سیب و کند، همین که داشت سیب می خورد با خودش گفت: وای چه سیب بزرگی! نمی تونم بخورمش! اصلاً چطوره نارنگی بخورم؟ کوچولو سیب گاز زده رو هم توی سبد انداخت. این بار نارنگی رو برداشت، پوستشو کند و یه پره نارنگی رو کند و گذاشت توی دهنش.

کوچولو: اوخ چه ترشه! دلم میوه های شیرین می خواد! کوچولو نارنگی رو هم به سبد انداخت. یه موز برداشت، همین که پوستش کند و خواست بخوردش دید یه قسمت از موز یه کم سیاه شده، کوچولو موز رو هم روی سبد انداخت.

کوچولو: اینم نمی خوام!

شب شد: کوچولو توی رختخوابش خوابیده بود، که یک دفعه خواب دید، همه ی میوه ها با سبدشون اومدن کنار کوچولو، میوه ها به نظر خیلی ناراحت می رسیدن...

به نظر شما میوه ها به کوچولو چی گفتن؟

 

میوه ها

 

 

(مربی از کودکان سوال می کند، آن ها نظرات خود را گفته سپس با راهنمایی مربی قصه را با همفکری یکدیگر به پایان رسانده، نتیجه گیری می کنند.)

 

 

مقصود نعیمی ذاکر
نشر لک لک


منبع: آموزش مفاهیم دینی به خردسالان، راهنمای آموزش قصه

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه