کلید دوستی

کلید دوستی

دوستی


خانم مربی خندید و دستی به صورت مینا کشید و گفت: «اون کلید رو نمی‌شه دید، باید اسمشو گفت تا درهای دوستی باز بشن! اسم اون کلید، سلامه، سلام! سلام کلیدیه که درِ دوستی‌ها رو باز می‌کنه!»


 

واحد فعالیت: سلام

مینا خیلی خجالتی بود. هر وقت با مادرش به میهمانی می رفت، یا پشت مادرش قایم می شد و یا از اول تا آخر میهمانی در گوشه ای می نشست. نه با کسی حرف می زد و نه چیزی می خورد. حتی با بچه های دیگر بازی هم نمی کرد. هر وقت هم کسی به خانه ی آن ها می آمد، مینا می دوید و در اتاقش قایم می‌شد. کم کم مینا بزرگ‌تر شد و باید به مهدکودک می رفت. آن روز صبح، مادر مینا لباس قشنگی به تن او کرد، یک روسری زیبا و گلدار هم بر سرش بست. دست مینا را گرفت و به مهدکودک برد.

بچه ها مشغول بازی بودند، می خندیدند و شاد بودند، اما مینا در گوشه ای ساکت و تنها ایستاده بود. خانم مربی آمد، با مهربانی بچه ها را صدا کرد تا با هم به کلاس بروند، بچه ها با سر و صدا و خوشحالی به سوی کلاس دویدند، اما کسی از مینا برای رفتن به کلاس دعوت نکرد. مینا خیلی غمگین شده بود فکر می کرد هیچ کس دوستش ندارد. یک دفعه متوجه شد خانم مربی در مقابلش استاده است. مینا سرش را بلند کرد و او را دید. خانم مربی گفت: «دخترم، چرا این جا ایستاده ای؟» مینا که خجالت می کشید، جوابی نداد. خانم مربی لبخندی زد و پرسید: «از این که تنها مانده ای ناراحتی؟» مینا فقط سرش را تکان داد، اما پاسخی نداد. خانم مربی گفت:«خوب، اگر می خواهی تنها نمانی باید با بقیه بچه ها حرف بزنی!» مینا زیر لب جواب داد: «خجالت می کشم!» خانم مربی خندید: «کارهای خوب که خجالت ندارد! آدم باید از انجام کارهای نادرست خجالت بکشد. حرف زدن و بازی کردن با بچه ها کار خوبی است!»

مینا گفت: « آخه چه جوری؟ من که از اول با بچه ها حرف نزدم، چه طوری حرف بزنم؟»

خانم مربی گفت: « با یک کلید!» مینا که خیلی تعجب کرده بود پرسید: «کلید؟» خانم مربی جواب داد: « یک کلید زیبا و مهم که می تواند درهای دوستی را باز کند» مینا ذوق زده گفت: « آه چه خوب، چه قدر دلم می خواهد آن کلید را داشته باشم». بعد دستش را جلوی خانم مربی دراز کرد و گفت: «میشه اون کلید رو به من بدین؟»

خانم مربی خندید و دستی به صورت مینا کشید و گفت:« اون کلید رو نمی شه دید، باید اسمشو گفت تا درهای دوستی باز بشن! اسم اون کلید، سلامه، سلام! سلام کلیدیه که درِ دوستی ها رو باز می کنه!»

همین که مینا حرف خانم مربی را شنید، یاد کار همیشگی خودش افتاد که به هیچ کس سلام نمی کرد. فهمید چه قدر کارش اشتباه بوده است، پس به سوی کلاس دوید، خانم مربی هم دنبال مینا رفت. مینا چند ضربه ای به در زد و آن را باز کرد و داخل کلاس شد. بچه ها با تعجب به او نگاه می کردند. مینا لبخندی زد و گفت: «سلام!»

یکدفعه همه ی بچه ها با هم گفتند: «سلام!» مینا از خوشحالی می خندید به صورت های شاد و زیبای دوستانش نگاه کرد، درهای دوستی برای او باز شده بود!

 

 

مقصود نعیمی ذاکر
نشر لک لک

 

 


منبع: آموزش مفاهیم دینی به خردسالان، کتاب راهنمای آموزش قصه

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه