پادشاه یک ستاره
پادشاه

حالا شما در حال تماشای یک پادشاه هستید. یک پادشاه که برای خودش یک قصر خیلی کوچک دارد. خب! حالا زیاد توی چشم هایش زل نزنید چون ممکن است...

این پادشاه برای خودش یک ستاره ی واقعی دارد، ستاره ای که از آسمان شکارش کرده است. داستانش خیلی مفصل است، اما برایتان خلاصه اش را می گویم، فقط شما هم قول بدهید به چشم های پادشاه خیره نشوید.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود. سال ها پیش که پادشاه ما هنوز پادشاه نشده بود و قصری نداشت، هر شب نزدیک صبح بالای کوه می رفت و کلی سبزی و گل و گیاه می چید و می گذاشت توی بقچه اش و هر کس توی روستا مریض می شد پیش او می رفت و او با گل ها و سبزی هایش مریض ها را درمان می کرد.

یک شب پادشاه ما که هنوز آن زمان پادشاه نشده بود و او را توی روستا «عمو گلی» صدا می کردند بالای کوه رفته بود. ستاره ی پر نوری را در آسمان دید که خیلی خیلی به زمین نزدیک  شده بود. آن قدر نزدیک که اگر عموگلی دستش را بالا می آورد می توانست ستاره را از آسمان بچیند.

عموگلی که تا حالا ستاره ای را به این نزدیکی ندیده بود. دستش را بالا برد تا ستاره را از آسمان بچیند.

ستاره که ترسیده بود. به عمو گفت: «من اشتباهی این قدر به زمین نزدیک شده ام. راهم را گم کرده ام. من را نچین. خانه ی من زمین نیست. جای من توی آسمان است.»

ستاره خیلی زیبا بود. خیلی خیلی زیبا بود. عمو گلی می خواست ستاره فقط مال خودش باشد. پس محکم ستاره را گرفت و آن را پایین کشید ستاره دردش آمد. ناله ای کرد و از آسمان کنده شد.

آن روز عمو از بالای کوه گل نیاورد و ستاره را به جای گل و سبزی توی بقچه اش پیچید و به خانه اش برگشت. از آن روز دیگر عمو صبح ها بالای کوه نرفت و دیگر حال هیچ مریضی را خوب نکرد، چون همه ی وقتش را صرف ستاره می کرد و همیشه مواظب بود ستاره اش فرار نکند.

بعداز چند روز عموگلی با خودش گفت: «من از همه قدرت و زورم بیشتر است، چون زورم به یک ستاره رسیده و توانسته ام آن را از آسمان بکنم. پس من پادشاه هستم!»

عموگلی که دیگر اجازه نمی داد کسی او را عموگلی صدا بزند، خانه ی چوبی اش را فروخت و با پولی که جمع کرده بود، برای خودش یک قصر کوچک ساخت و از آن روز دیگر توی قصرش با ستاره اش تنها زندگی می کرد، چون خودش را پادشاه می دانست و سختش بود با مردم معمولی زندگی کند.

حالا عموگلی سال هاست که پادشاه شده و برای خودش زندگی می کند، تنهای تنها با ستاره ای که همیشه توی قفس است. در تمام این سال ها اهالی ده. خانه ی چوبی عموگلی را برایش خالی نگه داشته اند و امیدوارند که روزی او پشیمان شود و به خانه اش بر گردد و مثل همیشه با گل ها و سبزی هایش حال همه را خوب کند.

کسی نمی داند چرا، اما وقتی کسی به چشم های پادشاه خیره می شود او بغض می کند و نزدیک است که گریه اش بگیرد. نمی دانم، اما شاید به خاطر این باشد که او تنهاست و هیچ وقت به تنهایی عادت نمی کند.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: همشهری بچه ها (حمید میرزایی)

مطالب مرتبط:

ماجرای من و پنبه

گندمک و برنجک

خرگوش پیر و نوه‌ی نجارش

آقای پیر پیری

سرگذشت یک دانه برف

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه