وقتی گلوله کاموا بودم
شال گردن

آن وقت ها همیشه یک گوشه توی سبد کامواهای مادربزرگ لم می دادم و چرت می زدم.

بعضی وقت ها هم نوه کوچک مادربزرگ سراغ من می آمد و شروع می کرد به بازی  کردن با من. او مثل یک توپ فوتبال من را شوت می کرد و به در و دیوار می کوبید. آن قدر این کارش را ادامه می داد که حالم به هم می خورد و همه نخ هایم باز می شد و می پیچید به دور دست و پای او. نوه مادربزرگ وقتی می دید دور و برش پر از نخ کاموا شده و توی نخ ها گیرکرده شروع می کرد به گریه کردن تا مادربزرگ بیاید و او را از بین نخ ها نجات بدهد. آن وقت بود که مادربزرگ از راه می رسید و دوباره من را گلوله و مرتب می کرد و می انداخت توی سبد گلوله های کاموا.

توی سبد گلوله ها غیر از من چند تا گلوله کاموای دیگر هم زندگی می کردند. هرچند وقت یک بار مادربزرگ به سراغ سبد می آمد و یکی از گلوله های کاموا را برمی داشت و با خودش می برد. حالا کجا؟ هیچ کدام از ما نمی دانستیم!

تا این که یک روز هم نوبت من شد. آن روز مثل همیشه توی سبد چرت می زدم که یک دست گنده آمد و من را برداشت و با خودش برد. تا به خودم آمدم دیدم توی دست های مادربزرگ هستم.

مادربزرگ نگاهی به سر و صورت من انداخت و گفت: خودش است چه رنگ آبی قشنگی و بعد رفت و یک گوشه نشست. دو تا میله بزرگ بافتنی را برداشت و به من گفت: حاضری؟ قرار است یک شال گردن قشنگ گل گلی بشوی. می خواهم تو را به نوه ام هدیه بدهم. تا اسم نوه مادربزرگ را شنیدم رنگ از روی صورتم پرید. رنگ آبی قشنگم شد آسمانی کم رنگ. مادربزرگ که فهمیده بود من ترسیدم، دستی روی سرم کشید و گفت: نترس به نوه ام می گویم مواظبت باشد. نمی دانستم چه چیزی بگویم، مادربزرگ آن قدر مهربان بود که نمی شد روی حرفش حرفی بزنی. آهسته سرم را تکان دادم؛ یعنی مشکلی نیست و حاضرم شال گردن بشوم. اما حتی نمی دانستم شال گردن چه شکلی است چون تا آن وقت فقط یک گلوله کاموا بودم. هنوز توی همین فکرها بودم که مادربزرگ با دو تا میله کاموا به جان من افتاد و شروع کرد به پیچاندن من دور میله های کاموا.

اولش خیلی ترسیده بودم اما بعد از چند ساعت وقتی به قیافه خودم نگاه کردم خیلی خوشم آمد. چقدر قشنگ شده بودم. راستش باورم نمی شد که خودم هستم. مادربزرگ همین طور توی دلش آواز می خواند و من را می بافت. هرچند وقت یک بار هم با نخ کاموای قرمزرویم چند تا گل قشنگ می انداخت. کاموای قرمز را می شناختم قبلا او را توی سبد کامواها دیده بودم. او کاموای خوبی بود و از این که همسایه ام شده بود خوشحال بودم. مادربزرگ همین جور می بافت و می بافت تا بالاخره تمام شد. حالا من شده بودم یک شال گردن قشنگ آبی با گل های قرمز. وای شال  گردن بودن چقدر خوب است!

 وقتی کار مادربزرگ تمام شد نوه اش را صدا کرد و من را دور گردن او انداخت و گفت: از این به بعد باید مواظب این شال گردن باشی. خیلی برایش زحمت کشیدم. هرچند بعد از آن تا چندماه توی صندوق خانه ماندم تا زمستان از راه برسد اما با این همه خیلی خوشحال بودم چون یک شال گردن شده بودم.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: مۆسسه فرهنگی خراسان

مطالب مرتبط:

نازنین و پشمک

هیولاهای بیشه

مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند

شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند

مسابقه ماشین‌ها

گریه‌های بچه تمساح

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه