هدیه گنجشک. گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: « خوردن من به این لاغری هیچ فایده ای ندارد. اما سه نصیحت برایت دارم که از خوردنم بهتر است. در عوض تو هم مرا آزاد کن! ». شکارچی از تعجب دهانش باز ماند. گنجشک گفت: « اولین نصیحت را توی قفس، دومی را روی دست تو و سومی را بالای درخت می گویم. اول این که اگر چیزی را از دست دادی غصه اش را نخور. ». مرد، در قفس را بازکرد. گنجشک روی انگشت او پرید و ادامه داد: « دوم، هیچ وقت چیزی را که غیرمم ...

هدیه گنجشک

هدیه گنجشک


گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: « خوردن من به این لاغری هیچ فایده ای ندارد. اما سه نصیحت برایت دارم که از خوردنم بهتر است. در عوض تو هم مرا آزاد کن! »  هدیه گنجشک - تصویر 2

هدیه گنجشک

شکارچی از تعجب دهانش باز ماند. گنجشک گفت: « اولین نصیحت را توی قفس، دومی را روی دست تو و سومی را بالای درخت می گویم. اول این که اگر چیزی را از دست دادی غصه اش را نخور. »

مرد، در قفس را بازکرد. گنجشک روی انگشت او پرید و ادامه داد: « دوم، هیچ وقت چیزی را که غیرممکن است؛ باور نکن. »هدیه گنجشک
بعد روی درخت پرواز کرد و داد زد: « من توی دلم یک مروارید بیست مثقالی دارم. » هدیه گنجشک - تصویر 5
شکارچی ناگهان از جا پرید و بر سرش کوبید.  هدیه گنجشک - تصویر 6

گنجشک گفت: « نگفتم برای چیزی که از دست دادی غصه نخور؟ من بیشتر از ده مثقال وزن ندارم. چه طور میتوانک یک مروارید بیست مثقالی داشته باشم! » هدیه گنجشک - تصویر 7

هدیه گنجشک

شکارچی خجالت کشید و گفت: « حالا نصیحت سوم را بگو.» هدیه گنجشک - تصویر 9
گنجشک گفت: « زیر همین درخت یک کوزه پر از طلاست. آن را بیرون بیاور.»  هدیه گنجشک - تصویر 10
شکارچی پرسید: « چه طور باور کنم! تو قفسی را که روی زمین بود ندیدی، چه طوری کوزه طلا را در زیر زمین می بینی؟ » هدیه گنجشک - تصویر 11
گنجشک جواب داد: « اگر خدا بخواهد؛ می شود. » و پرید و رفت.
شکارچی زیر درخت را کند. به کوزه طلا رسید و بقیه عمر را به خیر و خوشی زندگی کرد. هدیه گنجشک - تصویر 12

 

 

 

 

 

منبع: ماهنامه رشد نوآموز

تنظیم: فهیمه امرالله

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه