مهربون ترین دایناسور!
دایناسور

در یک سرزمین سرسبز بزرگ، دایناسورهای زیادی زندگی می کردند که اصلا خوش اخلاق نبودند.

اونها سر هر چیزی با هم جنگ می کردند.

گاهی با هم می جنگیدند تا معلوم بشه کی از همه قویتره.

گاهی با هم می جنگیدند تا معلوم بشه کی از همه بزرگتره.

گاهی با هم می جنگیدند تا معلوم بشه کی از همه عاقلتره.

حتی گاهی با هم می جنگیدند تا معلوم بشه کی خوشگلتره.

  خلاصه تو سرزمین دایناسورها همیشه جنگ بود.

حیوانات دیگه ای هم که توی این سرزمین زندگی می کردند خیلی از این وضعیت ناراحت بودند.

مثلا مارها و سوسمارها، یا حتی لاک پشت ها.

اما قرار نبود همیشه اوضاع همین طوری باقی بمونه .

چون لاک پشت پیر یک فکر خوب به ذهنش رسیده بود.

اون با خوشحالی از فکر خودش پیش دایناسور ها رفت.

دایناسور ها خیلی کلافه و عصبانی بودند چون امروز هیچ موضوعی برای دعوا پیدا نکرده بودن.

 لاک پشت گفت می دونم الان دارید فکر می کنید که سر چی با هم دعوا کنید.

دایناسورها سرهاشون رو تکون دادند. یعنی بله.

لاک پشت گفت من امروز یک فکر جدید دارم.

دایناسورها چشمهاشون رو گنده تر کردند و بیشتر بهش نگاه کردند.

لاک پشت گفت: شما قویترین، گنده ترین، و زیباترین دایناسورها رو معلوم کردید اما هنوز معلوم نیست کی مهربون ترین دایناسوره.

 امروز نشون بدید که مهربون ترین دایناسور کیه.

دایناسورها با تعجب به هم نگاه کردند و دوباره به لاک پشت نگاه کردند و هی کله های گندشون رو تکون دادند.

لاک پشت لبخندی زد و سه شبانه روز راجع به مهربانی سخنرانی کرد. او قصه های زیادی از مهربانی برای دایناسور ها گفت و آنقدر حرفهای مهم و موثر زد که دیگه خیالش راحت شد. آخه آنقدر حرفهای لاک پشت روی دایناسور ها تاثیر گذاشته بود که نزدیک بود گریه کنند. اونها خیلی عوض شده بودند.

لاک پشت با خودش فکر کرد حالا دیگه می تونه با خیال راحت بره یه گوشه و استراحت کنه. مخصوصا که دیگه خبری از دعوا نمیشه.

یک ساعت طول کشید تا لاک پشت بتونه دور بزنه و پشتش رو به دایناسورها بکنه و راه بیفته که بره.

همین که پشتش به دایناسورها شد سرو صدا و گرد و غبار دایناسورها آسمونو پر کرد.

لاک پشت از رفتن پشیمون شد و می خواست دوباره دور بزنه و روشو به دایناسورها بکنه.

 دوباره یک ساعت طول کشید تا دور زد و رو به دایناسور ها ایستاد.

 وقتی رو به دایناسور ها ایستاد، دعوای دایناسورها تموم شده بود و اونهایی که بیشتر از همه کتک خورده بودند روی زمین افتاده بودند .

دایناسوری که بیشتر از همه کتک زده بود، به لاک پشت گفت حالا دیدی کی مهربون ترین دایناسوره ؟!

لاک پشت گفت بله، البته شما.

بعد با خودش فکر کرد مگه می شه کسی دایناسور باشه و دعوا نکنه اصلا هر کس دایناسور باشه باید همه اش دعوا کنه.

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

میخ پیر

سوغاتی

سخنرانی کرمها

وقتی گلوله کاموا بودم

دختر موطلایی و خانه ی خرس ها

گربه و روباه مغرور

                                

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه