معاد

 معاد


امید که چیزی از حرف های مادرش نفهمیده بود، غمگین شد. هوا خیلی سرد شده بود. بعضی روزها برف می آمد و همه جا را سفید می کرد. امید کنار درختش می رفت، به شاخه های خشک آن دست می کشید. شاخه های درخت مثل آن روزهای اول نبودند.


معاد

درخت امید

امید و خانواده اش، به خانه ی جدیدی، اسباب کشی کرده بودند. در باغچه ی کوچک خانه، چند درخت وجود داشت. یکی از آن درخت ها، از بقیه کوچک تر و کوتاه ‌تر بود. امید که از قد و شکل درخت و برگ های سبز قشنگش، خیلی خوشش آمده بود، به پدرش گفت: «بابا میشه این درخت کوچولو مال من باشه؟» پدر امید جواب داد: «البته، اما به شرطی که خودت مواظبش باشی و بهش آب بدی!» امید با خوشحالی پذیرفت. از آن روز به بعد، امید هر روز به درختش آب میآ‌داد، زیر درخت می نشست. درخت هم با تکان هایی که برگ هایش در باد می خرد، انگار از امید تشکر می کرد.

روزها گذشت. هوا سردتر و سردتر شد. پاییز از راه رسیده بود. یک روز امید دید که برگ های درختش مثل قبل سبز و شاداب نیست. امید چشم هایش را با پشت دست مالید و دوباره نگاه کرد، نه! اشتباه نمی کرد، رنگ برگ های درخت تغییر کرده بود. امید، وحشت زده فریاد زد: «بابا!» پدر امید که مشغول خواندن کتابی بود، به حیاط دوید و پرسید: «چه شده؟» امید جواب داد: «درخت قشنگم، برگ هایش همگی زرد و زشت شده اند!» پدر خندید و گفت: «این که چیز عجیبی نیست، نگاه کن برگ های درختان دیگر هم رنگشان تغییر کرده است.» امید به درختان نگاه کرد. پدرش درست می گفت! چند روزی گذشت، امید که کمی سرماخورده بود و در رختخواب مانده بود، از درختش خبری نداشت. تا این که یک روز صبح که حالش بهتر بود، برای دیدن درخت به حیاط رفت. هنوز پا در حیاط نگذاشته بود که چشمش به درخت افتاد. امید فریاد زد: «ای وای درختم کچل شده! حتی یک برگ هم ندارد!» چشم امید به بقیه درختان افتاد آن ها هم بدون برگ بودند. امید به سوی آشپزخانه دوید و گفت: «مامان! چه بلایی سر درختانمان آمده؟ همگی کچلِ کچل شده اند!» مادر خندید و امید را بوسید و گفت: «آخر پسرم زمستان شده، برگ های درختان ریخته است!»

امید که چیزی از حرف های مادرش نفهمیده بود، غمگین شد. هوا خیلی سرد شده بود. بعضی روزها برف می آمد و همه جا را سفید می کرد. امید کنار درختش می رفت، به شاخه های خشک آن دست می کشید. شاخه های درخت مثل آن روزهای اول نبودند. امید با خود می گفت: «انگار درختم جان ندارد! انگار مرده است!» زمستان هم گذشت، هوا کم کم گرم می شد روی خاکِ باغچه، سبزه های ریز و سبز دیده می شدند. اما درخت امید همین طور خشک و بی برگ مانده بود.

روزی امید در اتاق نشسته بود، یاد درختش افتاد، ناراحت و غصه دار گوشه ی پرده را کنار زد و به درختش نگاه کرد. ناگهان متوجه نقطه های سبزی روی شاخه های درخت شد. با عجله به حیاط دوید. بله، درست دیده بود، جوانه های کوچک روی شاخه ‌های درخت بودند. شاخه ها دیگر خشک نبودند. امید خوشحال به هوا پرید، دوید داخل خانه و فریاد زد: «بابا... مامان... بیایید بیایید!»

پدر و مادر امید جلو آمدند و پرسیدند «چه شده؟» امید گفت: «درختم، درختم زنده شده!» پدر پاسخ داد: «درسته امید جان... بهار آمده، به خواست خداوند بار دیگر درخت ها زنده می شوند.» امید که خیلی تعجب کرده بود، گفت: «مگر می شود؟ چه طور درختی که مرده، دوباره زنده شده است؟» مادر جواب داد: «بله پسرم، خدای بزرگ و توانا در هر بهار درختان مرده را زنده می کند. آن ها دوباره برگ، گل و میوه می دهند. تا زمستان بعد که بار دیگر خشک و بی برگ می شوند.» امید گفت:

«وای چه قدر خدا بزرگ و مهربان است. پس برای همین است که به بهار جشن طبیعت می گویند چون تولد دوباره ی درختان است.»

 

 

مقصود نعیمی ذاکر
نشر لک لک


منبع: آموزش مفاهیم دینی به خردسالان، کتاب راهنمای آموزش قصه

 

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه