قصه: کوچولوی تنها

قصه: کوچولوی تنها

مهد کودک


خوب به خودش نگاه کرد و زیر لب گفت: حالا فهمیدم چرا بچه ها دوست ندارن با من بازی کنن. از همین امروز میدونم چیکار کنم که همه دوستم داشته باشن...

 


 

کوچولو تازه به مهدکودک اومده بود، اما برعکس بچه های دیگه، اصلاً مهدکودک را دوست نداشت. میدونین چرا؟ آخه کوچولو تو مهدکودک هیچ دوستی نداشت. بچه ها با اون بازی نمی کردن و کنارش نمی شستن. کوچولو حوصله اش سر می رفت. یه روز صبح از خواب که بیدار شد، مثله هر روز دست و صورتش را نشست، موهاشم شونه نکرد، مثله همیشه! ناخوناشم که وای وای وای، بلنده بلند بود. یه نگاه به مسواکی که باباش براش خریده بود کرد. هنوز در بسته توی جلدش نوی نو مونده بود.کوچولو همین که خواست لباسشو بپوشه یه دفعه چشمش به آینه افتاد. خودشو دید. خوب به خودش نگاه کرد و زیر لب گفت: حالا فهمیدم چرا بچه ها دوست ندارن با من بازی کنن. از همین امروز میدونم چیکار کنم که همه دوستم داشته باشن...

(سوال مربی: «خب بچه ها، به نظر شما کوچولو چیکار می خواست بکنه؟» ابتدا پاسخ های کودکان توسط مربی جمع بندی می شود. سپس، مربی از بچه ها می خواهد که قصه را به پایان برسانند و از آن نتیجه گیری کنند).

 

مقصود نعیمی ذاکر

نشر لک لک


منبع:آموزش مفاهیم دینی به خردسالان، کتاب راهنمای آموزش قصه

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه