سفر پر ماجرای خرس كوچولو
خرس کوچولو

تابستان به پایان رسیده بود. خرس كوچولو و پسر مهربان روزهای خوبی را در جنگل با هم گذرانده بودند. خرس كوچولو، پسر مهربان را بهترین دوست خودش می دانست و آرزو داشت آن دو همیشه كنار هم باشند.

یك روز صبح خرس كوچولو با صدای عجیبی از خواب بیدار شد. در را باز كرد و با تعجب كوزه عسلی را به همراه یك نامه، جلو در خانه اش دید. خرس كوچولو كمی چشمان خواب آلودش را مالید و با تعجب گفت: چه كسی ممكن است این كوزه عسل را جلو در بگذارد ؟ سپس چند بار بلند فریاد زد، اما از كسی خبری نبود. تنها صدای زوزه باد و خش خش برگ های درختان به گوش می رسید. خرس كوچولو كوزه و نامه را برداشت و به سرعت به پیش دوستش خرگوش رفت تا از او كمك بگیرد.

خرس كوچولو نامه را به خرگوش داد. خرگوش پس از نگاه كردن به نامه گفت: دوست عزیزم این نامه به صورت رمزی نوشته شده است و من نمی توانم آن را بخوانم، بهتر است پیش جغد پیر برویم او در این جور كارها خیلی وارد است.

آن دو پیش جغد پیر رفتند و از او خواهش كردند تا نامه را برای آنها بخواند. جغد پیر با دقت تمام به نامه نگاه كرد و این كلمات را روی نامه خواند: خرس كوچولوی عزیز... دوست مهربان من. .. دلواپس. .. بیاور. .. خیلی خیلی دور. .. امضاء پسر مهربان.

جغد پیر گفت: پسر مهربان از شما كمك خواسته است. بهتر است هر چه زودتر به كمك او بروید. او به كمك شما احتیاج دارد. من می توانم نقشه ای آماده كنم و به شما بدهم تا به كمك آن بتوانید پسر مهربان را پیدا كنید ولی باید خیلی مواظب باشید. بهتر است از ببری و الاغ هم كمك بگیرید چون راه جنگلی خطرناك و ترسناك است.

خرس كوچولو و خرگوش به جنگل رفتند و ببری و الاغ را پیدا كردند. موضوع را برای آنها تعریف كردند و از آنها كمك خواستند. آن گاه ببری گفت: درست است كه این كار خیلی خطرناك است؛ ولی نباید دوست خوبمان را به حال خود رها كنیم. الاغ هم گفت: من می دانم موفق نمی شویم ولی با شما می آیم. خرس كوچولو گفت: ناراحت نباشید تعداد ما زیاد است و از هم پشتیبانی می كنیم. بالا خره همگی با درخواست خرس كوچولو موافقت كردند و طبق نقشه به راه افتادند.

در انتهای دره یك رود خانه گل آلود و پر از لجن وجود داشت. همگی به داخل لجن ها افتادند ولی خوشبختانه، هیچ كدام آسیبی ندیدند. فقط گل آلود و كثیف شده بودند و قیافه های خنده داری پیدا كرده بودند.

خرس كوچولو و دوستانش پس از اینكه خودشان را تمیز كردند، دوباره آماده حركت شدند. هوا كم كم رو به تاریكی می رفت. خرگوش گفت: خوشبختانه نقشه را دوباره پیدا كردیم اما این نقشه واقعا مرا عصبانی كرده است، زیرا از آن چیزی سر در نمی آورم.

خرس كوچولو گفت: من یقین دارم كه ما به زودی پسر مهربان را پیدا می كنیم، اما امروز خیلی دیر شده است. در آن جا غاری وجود دارد كه می توانیم شب را در آن استراحت كنیم و فردا دوباره جستجو را ادامه دهیم. همه خوشحال شدند و به طرف غار حركت كردند و شب را در آنجا سپری كردند.

صبح روز بعد خرس كوچولو زودتر از همه بیدار شد و دوستان خسته اش را از خواب بیدار كرد و گفت: نباید وقت را تلف كنیم باید هر چه سریعتر جستجو را ادامه دهیم. همگی از غار بیرون آمدند و بعد از پیمودن مسافتی طولانی به چند گذرگاه سنگی باریك و ترسناك رسیدند كه بالای دره ای عمیق قرار داشت.

الاغ گفت: حالا كدام راه را انتخاب كنیم من كه گفتم موفق نمی شویم. خرس كوچولو گفت: من یك پیشنهاد دارم، اگر هر كدام از ما به یكی از این راه ها برویم حتما یكی از ما پسر مهربان را پیدا خواهد كرد.

همه موافقت كردند و هر یك راهی را انتخاب كردند. در حالی كه خرس كوچولو هنوز به راه خود ادامه می داد، ببری، الاغ و خرگوش در آخر راه به یكدیگر رسیدند و در لب یك دره یخی متوقف شدند. خرگوش با ترس و لرز گفت: عجب صداهای وحشتناكی! باید هر چه سریعتر از این جا خارج شویم. بالای سرمان در آن طرف دره، نور خورشید دیده می شود. باید سعی كنیم از آن سوراخ خارج شویم.  ببری بلافاصله جهش زد و با دستانش از شاخه باریكی آویزان شد و آرام آرام از دره عبور كرد.

خرس كوچولو هم كه راه زیادی پیموده بود، در انتهای راه سنگی به یك سرسره یخی رسید و پس از لیز خوردن به میان یك دریاچه یخ زده افتاد. خرس كوچولو كمی ترسیده بود. چند بار با فریاد بلند دوستانش را صدا زد و از آنها كمك خواست اما فقط انعكاس صدای خود را می شنید.

ببری پس از عبور از دره با انداختن طناب خرگوش را نیز به بالا كشید. سپس نوبت به الاغ رسید. ولی الاغ حسابی می ترسید. خرگوش و ببری به زحمت او را بالا می كشیدند، و الاغ هم غر غر كنان می گفت: زودتر من را بالا بكشید سرم گیج می رود می دانم همه این كارها بیهوده است. پس از چند دقیقه الاغ هم صحیح و سالم به بالا رسید و نفس راحتی كشید. هنگامی كه ببری، خرگوش و الاغ دم تكمه ای در كنار تخته سنگ بزرگ مشغول استراحت بودند، متوجه سایه بزرگ و ترسناكی شدند كه به آنها نزدیك می شد. اما به نظر می رسید این سایه یك آشنا باشد.

ناگهان همه فریاد كشیدند: پسر مهربان! پسر مهربان! خیلی عجیب است! تو صحیح و سالم هستی ؟

پسر مهربان گفت: البته! البته كه من سالم هستم! اما خرس كوچولو كجاست؟

همه با هم به پسر مهربان گفتند: او گم شده است ما در ته دره صدای وحشتناك موجود عجیبی را شنیدیم، خوب گوش كن! شاید او خرس كوچولو را خورده باشد. پسر مهربان گفت: اما من فكر می كنم صدای قار و قور یك شكم خالی و گرسنه است كه توی غار پیچیده و این طور به گوش می رسد.

یقین دارم كه او در همین اطراف است. برویم و خرس كوچولو را پیدا كنیم.

خرس كوچولو به قدری گرسنه شده بود كه تمام عسل های كوزه ای را كه همراهش بود خورد. اما چند لحظه بعد یك كوزه بسیار بزرگ در مقابل خود دید. با خود گفت: عجب شانسی ! حتما توی این كوزه هم پر از عسل خوشمزه است بهتر است پوزه ام را توی كوزه ببرم و ببینم داخل آن چیست؟ خرس كوچولو پوزه خود را درون كوزه كرد تا كمی از آن بچشد. اما چون زمین لیز بود سر خورد و بدنش داخل كوزه گیر كرد. پسر كوچولو از آن بالا قاه قاه خندید و گفت: ای شكموی بزرگ، من یقین داشتم تو را با كمی عسل پیدا خواهم كرد.

پسر مهربان خرس كوچولو را از درّه بالا كشید و او را از توی كوزه بیرون آورد. همه خوشحال شدند و خرس كوچولو از شادی به آغوش پسر مهربان پرید.

خرس كوچولو بلا فاصله گفت: خواهش می كنم به من بگو چه چیزی را می خواستی در نامه ای كه جلوی در خانه گذاشته بودی به من بگویی، پیام تو خیلی مبهم و گنگ بود.

پسر مهربان گفت: می خواستم به تو بگویم كه من از این به بعد باید به مدرسه بروم و تو برای من دلواپس نباش. اما چون هنوز سواد كافی نداشتم نتوانستم به خوبی پیام خودم را روی كاغذ بنویسم. تو مثل همیشه بهترین دوست من هستی و خواهی بود. با شروع مدرسه ها باید هر روز به مدرسه بروم و كمی بازی را كنار بگذارم تا بتوانم با سواد بشوم. اما آخر هفته باز هم پیش شما ها می آیم تا باهم بازی كنیم.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: وبلاگ مطالب جالب

مطالب مرتبط:

مهربون ترین دایناسور!

نمایشگاه نقاشی مانی

خواب رنگی

میخ پیر

سوغاتی

سخنرانی کرمها

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه