" سرزمین زنده ها و مرده ها ". سرزمینی بود آن طرف دنیا. توی این سرزمین تا یکی عطسه می کرد، می افتاد و می مرد. تا یکی سرفه ی کرد، می افتاد و می مرد. تا یکی سکسکه می کرد، می افتاد و می مرد. روزی از روز ها یک نفر که اسمش «مواظب» بود، تصمیم گرفت کاری کند تا کسی نمیرد. «مواظب» روزها کتاب خواند، مواظب بود که سرفه نکند. شب ها کتاب خواند، مواظب بود که عطسه نکند. نصف شب ها کتاب خواند و مواظب بود که سکسکه نکند. «مواظب» این ور رفت، روی زنده ها تحقیق کرد. اون ور رفت، روی مرده ها تحقیق کرد. هیچ جا ...

" سرزمین زنده ها و مرده ها "

سرزمین مرده ها و زنده ها

سرزمینی بود آن طرف دنیا. توی این سرزمین تا یکی عطسه می کرد، می افتاد و می مرد. تا یکی سرفه ی کرد، می افتاد و می مرد.

 تا یکی سکسکه می کرد، می افتاد و می مرد. روزی از روز ها یک نفر که اسمش «مواظب» بود، تصمیم گرفت کاری کند تا کسی نمیرد. «مواظب» روزها کتاب خواند، مواظب بود که سرفه نکند. شب ها کتاب خواند، مواظب بود که عطسه نکند.

 نصف شب ها کتاب خواند و مواظب بود که سکسکه نکند. «مواظب» این ور رفت، روی زنده ها تحقیق کرد. اون ور رفت، روی مرده ها تحقیق کرد. هیچ جا نرفت و روی خودش تحقیق کرد. 

 «مواظب» دست به آزمایش زد. همه ی چیزهایی را که باعث عطسه و سرفه و سکسکه می شد، آورد. یک چیز هایی را با آن قاطی کرد. قاطی ها را با چیز های دیگر قاطی کرد. قاطی قاطی ها را هم با چیزهای دیگری قاطی کرد. قاطی قاطی قاطی ها را بو کرد. عطسه اش نگرفت. قاطی قاطی قاطی ها را چشید، سرفه اش نگرفت. قاطی قاطی قاطی ها را سر کشید. سکسکه اش نگرفت.

 

سرزمین مرده ها و زنده ها

 

 «مواظب» خوشحال و خندان کشفش را برد توی شهر و به هر کس یک شیشه داد. مردم، کشف «مواظب» را بو کردند، چشیدند، سرکشیدند. نه عطسه کردند، نه سرفه کردند و نه سکسکه.

  یک سال گذشت. هیچ کس نمرد. دو سال گذشت، هیچ کس نمرد. ده سال گذشت، هیچ کس نمرد. پنجان سال گذشت، هیچ کس نمرد. در این سرزمین، آدم ها فقط به دنیا می آمدند. بچه ها بزرگ می شدند، جوان ها پیر می شدند.

سرزمین مرده ها و زنده ها

صد سال دیگر گذشت، پیر ها پیرتر شدند. دیگر گوش هایشان نمی شنید. چشم هایشان نمی دید. چیزی یادشان نمی آمد. منتظر مرگ شدند؛ اما نمردند. پیرترها پیرترتر شدند. دیگر نتوانستند راه بروند. نتوانستند حرف بزنند. نتوانستند غذا بخورند؛ اما باز هم نمردند.

 مردم از اینکه نمی مردند، عصبانی شدند. رفتند سراغ «مواظب» تا از او بخواهند راهی پیدا کند. اما «مواظب» پیر پیر شده بود. نه چیزی می شنید. نه چیزی می دید، نه چیزی یادش می آمد.

 

منبع: ماهنامه رشد نوآموز

تنظیم: فهیمه امرالله

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه