دزدان دریایی

کشتی

هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه بلایی به سرش می آید. تکان های کشتی زیاد شده بود، ولی من توجهی نمی کردم. در همین فکربودم که صدای وحشتناکی به گوشم رسید، با عجله به بالا رفتم از چیزی که می ترسیدم سرم آمد بود دزدان دریایی حالا به ما حمله کرده بودند.

 من با ترس و لرز به نزدیکی ناخدا رفتم و آهسته پرسیدم حالا چه کنیم ناخدا؟ ناخدا نگاه نگرانی به من کرد و گفت: هیچکس تکان نخورد و فرمان داد کشتی آهسته حرکت کند. من خیلی نگران بودم در این چند روز دریا از دست دزدان دریایی خیلی ناامن بود. قبل از ما به کشتی دیگری حمله کرده بودند من خیلی آهسته به سمت لبه کشتی حرکت کردم که صدای گوله ای آمد.

ناخدا بلند فریاد زد مگر نگفتم کسی حرکت نکند من از ترس تمام لباسهایم خیس عرق شده بود همان جا ایستادم از کشتی دزدان دریایی صدایی بلند شد که یک ربع وقت دارید بدون خون ریزی کشتی را تحویل دهید وگرنه با روش خودمان کشتی رو از شما می گیریم و بعد صدای خنده ی بلندی آمد و همه به هم نگاه می کردند و منتظر تصمیمی از طرف ناخدا بودند.

ناخدا بدنش می لرزید و در فکر گرفتن تصمیمی بود. برای مقابله یا از دست دادن کشتی که برای یک ناخدا بسیار سنگین تمام می شود تقریبا 5 دقیقه دیگر باقی مانده بود و در کشتی سکوت محض. ناخدا لبخند تلخی به همه زد و گفت همه آماده باشید ما کشتی را بدون خون ریزی تحویل میدهیم.

تا امروز این نا امید ترین حرفی بود که از ناخدا می شنیدم امید همه نا امید شد.

ناخدا برای مذاکره به سمت لبه کشتی به حرکت افتاد که صدای وحشتناکی  همه را غافلگیر کرد این صدا از پشت کشتی  دزدان دریایی به گوش می رسید پلیس دریایی بود. در آن لحظه پلیس در یایی مانند فرشته ای که خدا از آسمان برای ما فرستاده بود به نظرم می آمد.

ناخدا با صدای بلند گفت با تمام قدرت حرکت کنید. هرکس به طرفی می دوید ما همینطور از کشتی دزدها دور می شددیم و همه بچه ها آرام تر شده بودند. همه داشتن هورا می کشیدند و همدیگر را بغل می کردند. بر گشتم تا ناخدا را ببنم ولی ناخدا نبود. یکم چشم چرخاندم دیدم نا خدا بر کف کشتی سجده کرده بود و خدا رو شکر می کرد. رفتم بالا سر ناخدا و از کف کشتی بلندش کردم، ناخدا به پهنای صورت اشک می ریخت و بلند می گفت خدایا شکرت، خدایا شکرت.

 

آرزو صالحی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

آرزوی کوه کوچک

الاغ حکیم!

خاطرات یک جوجه

ماجرای من و پنبه

گندمک و برنجک

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه