خواب رنگی
توپ

علی کوچولو، یک خواب رنگی دیده بود، خواب یک توپ رنگی.

خوابش را برای مادر تعریف کرد بعد هم پرسید: «مامان! آن توپ را برایم می خری؟»

مادر پرسید: «کدام توپ؟»

علی کوچولو جواب داد: «همان توپی را که توی خوابم بود.»

مادر خندید و گفت: «باشه! وقتی رفتیم بازار، آن را برایت می خرم.»

از بازار برگشتند...

علی کوچولو توپش را بغل کرد و به کوچه آمد احمد و رضا به طرف او دویدند.

احمد گفت: «بیا توپ بازی کنیم!»

علی کوچولو توپش را محکم بغل کرد و گفت: «نه، مال خودم است. خودم توی خواب دیدمش، بعد هم خوابش را برای آن ها تعریف کرد.

احمد که از دست علی کوچولو ناراحت شده بود، به رضا گفت: «رضا بیا برویم. خیال می کند فقط خودش می تواند خواب ببیند بیا برویم امشب خودم خواب یک توپ بزرگ را می بینم.»

رضا و احمد رفتند. علی کوچولو توپ قرمزش را بغل کرد و روی پلّه نشست.

خسته شد بلند شد و با توپش بازی کرد. امّا خیلی زود حوصله اش سر رفت، آخر همبازی نداشت راه افتاد، جلو در خانه احمد رسید. لای در باز بود، امّا کسی نبود.

یک مرتبه فکری به خاطرش رسید. خیلی خوشحال شد، توپ قرمز کوچولویش را یواشکی از لای در، توی خانه احمد انداخت. بعد هم شروع کرد و به در زدن.

احمد در را باز کرد. علی کوچولو را دید و پرسید: «چیه؟ چه کار داری؟»

علی کوچولو آهسته گفت: «توپم افتاده توی حیاط شما.»

احمد نگاه کرد. توپ را دید. رفت و آن را آورد، علی کوچولو دلش می خواست به او بگوید: «بیا با هم توپ بازی کنیم.» امّا خجالت کشید. در همین موقع رضا هم از راه رسید. توپ را که دست احمد دید، خوشحال شد پرسید: «علی آمدی با هم توپ بازی کنیم، آره؟»

علی کوچولو با خوشحالی گفت: «آره، آره، آمدم بازی کنیم.»

آن وقت هر سه دوست کوچولو با هم توپ بازی کردند.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: داستان های علی کوچولو

مطالب مرتبط:

وقتی گلوله کاموا بودم

دختر موطلایی و خانه ی خرس ها

گربه و روباه مغرور

بچه هزار پا و عروسی

نازنین و پشمک

هیولاهای بیشه

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه