خاطرات یک جوجه

جوجه

شتبه

دور اتاق راه می رفتم بابای خانه من را ندید نزدیک بود پای گنده اش را روی سرم بگذارد زود فرار کردم توی جعبه قایم شدم وای وای.

 

یکشنبه

امروز مرا به حیاط آوردندد از توی باغچه چند تا کرم پیدا کردم و خوردم خیلی خوش مزه بود به به.

 

دوشنبه

صبح یک گنجشک نشست پشت پنجره من را دید و پرسید چند تا جوجه داری ؟گفتم من خودم هنوز جوجه هستم به من خندید و رفت جیک جیک.

 

سه شنبه

یواشکی به آشپزخانه رفتم کف آشپزخانه خیس بود سر خوردم و افتادم پرهام خیس شد نو کم درد گرفت آخ آخ.

 

چهار شنبه

امروز خیلی ترسیدم چون یک گربه سیاه از لای پنجره آمد توی اتاق می خواست  من را بگیرد من جیغ زدم جیک جیک مامان خانه صدایم را شنید زود آمد و گربه را بیرون کرد پیشت پیشت.

 

پنجشنبه

امروز فهمیدم که دارم بزرگ می شوم چون پسر کوچولوی خانه من را بغل کرد پرهایم را ناز کرد و گفت چه قدر بزرگ شده ای خوش حال شدم با نوکم دستش را بوس کردم موچ موچ.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع : مجله رشد

مطالب مرتبط:

آقای پیر پیری

سرگذشت یک دانه برف

بادبادک و کلاغ

سفر دور هلی کوپتر

داستان‌های خیالی میثم

قورباغه‌ی پر حرف

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه