بهترین خانواده

 بهترین خانواده

خانه

 


حضرت محمد(ص) سرکودک را نوازش کرد و گفت: « از امروز من پدر تو هستم، همسرم مادر توست و دخترم خواهرت.»


 

 

روزی پیامبر(ص) از کوچه‌ای می‌گذشت، صدای غمگین کودکی را شنید. کودک، در سایه‌ی دیواری نشسته بود و آرام گریه می‌کرد. پیامبر، به طرف کودک رفت و کنارش نشست. دستی به سرش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد. کودک پیامبر را که دید، بلندتر گریه کرد. او می‌دانست که پیامبر، کودکان را خیلی دوست دارد. حضرت محمد(ص) گفت: «پسرم چرا گریه میکنی؟»

کودک هق‌هق کنان گفت:«چند وقت پیش پدرم شهید شده است. خواهرم هم از دنیا رفته است. مادرم هم چندی پیش برای کارکردن به شهر دیگری رفت. حالا من تنها شده‌ام.»

پیامبر گفت:  « ناراحت نباش!»

کودک گفت: « نه لباس دارم و نه غذا، جایی هم ندارم که درآن بخوابم...»

حضرت محمد(ص) سرکودک را نوازش کرد و گفت: « از امروز من پدر تو هستم، همسرم مادر توست و دخترم خواهرت.»

کودک یتیم خوشحال شد و دست‌های پیامبر را بوسید، بعد گفت:  «حالا من بهترین پدر، مادر و خواهر را دارم.»

پیامبر دست کودک را گرفت و او را به خانه برد. دست و رویش را شست، برایش غذا آورد ولباس نو بر تنش کرد. آن کودک تا هنگامی که بزرگ شد در خانه‌ی پیامبر(ص) زندگی کرد.

 

 

 

مقصود نعیمی ذاکر
نشر لک لک


منبع: آموزش مفاهیم دینی به خردسالان، کتاب راهنمای آموزش قصه

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه