اگر خدا بخواهد ...

اگر خدا بخواهد ...

اگر خدا بخواهد ... - تصویر 1

 می گویند که در زمان های خیلی قدیم، هیچ کدام از پرنده ها پرواز نمی کردند. یک روز خداوند به آن ها گفت: « از فردا می خواهم که پرواز کنید!» اگر خدا بخواهد ... - تصویر 2

پرنده ها خیلی خوشحال شدند. اگر خدا بخواهد ... - تصویر 3تا شب با ذوق و شوق از پرواز حرف زدند: « فردا اگر خدا بخواهد، به سوی ابرها می رویم. فردا اگر خدا بخواهد، همه چیز را از بالا می بینیم. فردا اگر خدا بخواهد ...»

 

فقط یکی از پرنده ها چیزی نمی گفت. کوچک ترین و کنجکاوترین پرنده از او پرسید:

« چرا ساکتی؟ دلت نمی خواهد پرواز کنی؟» اگر خدا بخواهد ... - تصویر 4

پرنده اخمی کرد و گفت: « شماها بی خودی حرف می زنید. من فردا چه خدا بخواهد چه نخواهد، پرواز می کنم.»اگر خدا بخواهد ... - تصویر 5
عاقل ترین پرنده ها گفت: « تو اشتباه می کنی. خدا باید بخواهد تا بتوانی!»اگر خدا بخواهد ... - تصویر 6 
پرنده با غرور نگاهشان کرد و یک کلمه هم حرف نزد و از آن جا دور شد.اگر خدا بخواهد ... - تصویر 7
 

فردای آن روز، همه پرنده ها دور هم جمع شدند. وقتی اولین روشنایی صبح درآمد، شروع کردند به بال زدن. هزاران هزار پرنده در طلوع خورشید به آسمان رفتند.

اگر خدا بخواهد ... - تصویر 8

                                                                                                                                                                                
برای اولین بار، پرنده ها می توانستند زمین را از بالا ببینند. می توانستند به پایین نگاه کنند؛ ولی چیزی دیدند که خیلی از آن تعجب کردند.اگر خدا بخواهد ... - تصویر 9 آن ها دیدند که شترمرغ آن پایین تنها مانده بود. تند و تند  بال می زد و می دوید!
اگر خدا بخواهد ... - تصویر 10
بال یکی از عاقل ترین پرنده ها گفت: « خدا این طور خواست.» 

 

 

منبع: ماهنامه رشد نوآموز، نویسنده حسن موسی، ترجمه کِلِر ژوبرت

تنظیم کننده: فهیمه امرالله

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه