از مورچه ها یاد بگیریم. زمستان سخت از راه رسید. شب و روز از آسمان برف می بارید. خانه های سنگی که مردان و زنان در آن ها زندگی می کردند، زیر برف بود. بیشتر مردانی که برای شکار به کوه و دشت می رفتند، دست خالی به خانه بر می گشتند. کودکان گرسنه بودند. شکاری نبود تا مادران، خوراکی برای بچّه ها درست کنند. روز به روز قحطی و گرسنگی بیشتر می شد. هوشنگ شاه بالای کوه، در میان برف ها ایستاده بود. او «سپبدا» برّه ی کوچک و سفیدش را در بغل داشت و به مردانی که با هم جنگ می کردند نگاه می کرد. مردی خرگو ...

 از مورچه ها یاد بگیریم

 از مورچه ها یاد بگیریم

 

زمستان سخت از راه رسید. شب و روز از آسمان برف می بارید. خانه های سنگی که مردان و زنان در آن ها زندگی می کردند، زیر برف بود.
بیشتر مردانی که برای شکار به کوه و دشت می رفتند، دست خالی به خانه بر می گشتند. کودکان گرسنه بودند. شکاری نبود تا مادران، خوراکی برای بچّه ها درست کنند. روز به روز قحطی و گرسنگی بیشتر می شد.
هوشنگ شاه بالای کوه، در میان برف ها ایستاده بود. او «سپبدا» برّه ی کوچک و سفیدش را در بغل داشت و به مردانی که با هم جنگ می کردند نگاه می کرد.
مردی خرگوشی شکار کرده بود و مردان دیگر به دور او جمع شده بودند. مرد، خرگوش را محکم به سینه اش گرفته بود. مردان بر سر هم فریاد می کشیدند. هرکسی این دست و آن دست و این پا و آن پا و سر خرگوش را گرفته به طرف خود می کشید. خرگوش پاره پاره شد و هر مرد تکّه ای از آن را کند و دوان دوان به خانه اش رفت.
 اشک از چشم هوشنگ شاه چکید و به سپبدا گفت: «چه کنم؟ شکاری در کوه و دشت نیست و ما از گذشته ها تا امروز با شکار زندگی کرده ایم.»
ناگهان فریاد و آه و ناله و جیغ زنانی که رفته بودند آب به خانه ها بیاورند به گوش رسید. چهار گرگ به دنبال آنان بودند. مردان با نیزه های بلند دویدند. زنان، مشک های آب را بر سر و صورت گرگ ها می کوبیدند.
گرگ ها زوزه می کشیدند. گرگی، پای زنی را به دندان گرفت. بارانِ گرز و نیزه ی مردان بر سر گرگ ریخت. مردی بر روی گرگ افتاد. دهان او را باز کرد. زن پای خونینش را بیرون کشید و از هوش رفت. گرگ ها فرار کردند.
هوشنگ شاه چند قدم جلو آمد و با صدای بلند گفت: «زمستان به زودی تمام می شود. چون در کوه و دشت شکار نیست؛ گرگ ها به سوی ما می آیند. باید روزهای سخت را پشت سر بگذاریم. باید فکری کرد تا زمستان های دیگر چنین روزگاری نداشته باشیم!»
زنان و مردان، خسته و بی جان به دور هوشنگ شاه جمع شدند. پیرزنی اشک ریزان گفت: «چه فکری؟ از دوران کیومرث شاه و پیش از او، زندگی ما همین بوده و هست! همیشه زندگی ما به جانوریست که شکار می کنیم، اگر شکار نباشد از گرسنگی باید بمیریم!»
روزها و شب های زیادی گذشت. برف ها آب شدند. سبزه ها رشد کردند. درخت ها برگ و میوه دادند. دشت و کوه پر از شکار شد.
همه روزهای سخت زمستان را فراموش کردند. سپبدا در بغل هوشنگ شاه بود و او از بالای کوه به کودکی نگاه می کرد که دو برّه قوچ با خودش می آورد. برّه ها به رنگ و قد و قامت سپبدا بودند. هوشنگ شاه به طرف کودک رفت و به او گفت: «شکار زنده به خانه می بری، نامت چیست؟»
کودک گفت: «نامم کیومرث است. در زمستان، پدرم به شکار رفت و برنگشت. می خواهم برای این دو برّه خانه ای بسازم تا در زمستان آینده دو خواهر کوچکم از گرسنگی نمیرند. این را از مورچه ها یاد گرفتم، آن ها برای زمستان دانه در زیر زمین پنهان می کنند.»
هوشنگ شاه با تعجّب به کیومرث چشم دوخت. به فکر فرورفت. خم شد. کیومرث را به بغلش گرفت. او را بوسید و با صدای بلند به زنان و مردان گفت: «همه باید چون کیومرث باشید! از امروز هر خانواده ای دو برّه، یا دو بزغاله از کوه به خانه می آورد. برای آن ها طویله ای درست کنید و انباری پر از علف تا در زمستان از گرسنگی و قحطی نابود نشویم.»
زنان و مردان به کیومرث و دو برّه اش خیره شدند. سپبدا با دو برّه بازی می کرد. هوشنگ شاه با صدای بلند می گفت: «باید از مورچه ها یاد بگیریم و برای زمستان خود غذا انبار کنیم!»
بهار و تابستان و پاییز به سرعت برق و باد گذشت و باز زمستان آمد، امّا در آن زمستان از هر خانه ای بوی شیر می آمد. صدای بع بع و مع مع بزغاله و برّه ها سکوت زمستان را از بین بردند. اسم کیومرث برای همیشه در یاد مردم ماند و این نخستین بار بود که انسان ها جانوران را اهلی کردند.

 

https://telegram.me/koodaktebyan
koodak@tebyan.com
نویسنده: محمد رضا یوسفی

 تنظیم: فهیمه امرالله

شبکه کودک و نوجوان تبیان


 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه