آقای پیر پیری
آقای پیرپیری

آقای پیرپیری رفت مطب دکتر پیری؛ اما او رفته بود مسافرت و یک دکتر جوان آمده بود به جایش.

دکتر جوان گفت: بفرمایید پدرجان! چی شده؟

آقای پیرپیری گفت: ای دکتر سلام! کلاهم درد می کند!

دکتر جوان گفت: کلاهت؟! و برای آقای پیرپیری قرص اعصاب نوشت!

آقای پیرپیری یک روز دیگر برگشت و گفت:  سلام! عصایم خیلی ذوق ذوق می کند!

دکتر جوان با تعجب نگاهش کرد و برایش آمپول اعصاب نوشت.

یک روز دیگر باز آقای پیرپیری آمد و گفت: دکتر! عینکم خیلی تیر می کشد!

آقای دکتر جوان به منشی اش گفت که زود یک سرم اعصاب به آقای پیرپیری بزنند.

آقای دکتر پیری که برگشت، آقای پیرپیری را دید که زیر سرم خوابیده.

گفت: ها! چی شده پیرمرد؟

آقای پیرپیری گفت: سلام دکتر! کلاهم درد می کند، عصایم ذوق ذوق می کند، عینکم تیر می کشد. هر چی هم دوا مصرف می کنم، خوب نمی شوم!

دکتر پیری که خیلی سال بود آقای پیرپیری را می شناخت گفت: بگو ببینم چند وقت است نوه ات را ندیده ای؟

گفت: یک هفته دکتر، از وقتی مدرسه ها باز شده اند!

دکتر پیری یک نسخه برای آقای پیرپیری نوشت و گفت: این را خوب اجرا می کنی تا حالت خوب شود: روزی نیم ساعت پیاده روی تا دم در مدرسه، ظهرها راس ساعت دوازده!

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: رشد کودک

مطالب مرتبط:

داستان‌های خیالی میثم

قورباغه‌ی پر حرف

سرنوشت ببر

وقتی پرنده شدم...

ماجرای آسانسور

بهترین بابای دنیا

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه